فرهنگسرا

فرهنگسرا

فرهنگ ، مقوله پیچیده و چند بعدی است . با بار ارزشی و علمی پر رنگی که در هاله یا هاله هایی از ابهام و گنگی فرورفته و همین امر ، شناختن آن را از هر جهت مشکل ساخته و می سازد .

انسان به عنوان خالق فرهنگ علاقه ویژه و رابطه تنگاتنگی با مخلوق خود دارد ، با تمام وجود به آن عشق می ورزد و با کمال میل و خرسندی همه چیز خود را در راه رشد ، تعالی و بالندگی اش نثار و قربانی می کند و تمام نیرو و تدبیر خود را برای جلوگیری از انحطاط و سقوطش به کار می گیرد .

درباره اهمیت فرهنگ همین بس که بدانیم برخی از محققان علوم انسانی در تعریف موجزی از انسان چنین گفته اند : " انسان ، حیوانی با فرهنگ "

انسان ، فرهنگ را می آفریند و فرهنگ به انسان پر و بال انسانی می بخشد و وجودش را پربار و هرچه انسانی تر و متعالی تر می سازد و لذا انسان بدون فرهنگ موجودی ماقبل انسانی و از هر جهت فقیر ، ناتوان و بی ریشه به شمار می آید و درست به همین جهت است که می گویند : " انسان ، موجودی فرهنگی است و فرهنگ ، خاص انسان است " .

صحبت از فرهنگ ، براستی صحبت از توانایی های خلاق انسان است و اشاره ای است به نقش سازنده ارزش ها و دیدگاه ها ، قدرت زبانی و بیان هنری و حکایتی است از همه اجتماعات کوچک و بزرگ که درگیر هنجارها و ضوابط اخلاقی و ایجاد امکانات تازه برای یک زندگی مناسب ترند .

اما اینکه فرهنگ چه مقوله ایست و چه معنا یا معناهایی را حمل می کند ، خود مبحث پیچیده ایست که پرداختن به آن در وسع علمی یک دانشجوی معماری و در حوصله این رساله نمی باشد . در هر حال ، وجود صدها معنی و تعریف از مقوله فرهنگ (هر سکوستس از 250 تعریف را نیز برای فرهنگ ذکر کرده اند) هر پژوهشگر یا حتی ناظری را شگفت زده و حیران می سازد . اما از آنجا که در جای جای این نوشته از این واژه ، استفاده فراوان شده است ، لذا خود را اخلاقاً ملزم می دانم که قبل از ورود به بحث ضمن توضیح در مورد این واژه ، مراد خود را از مفهوم فرهنگ مشخص کنم تا بر خواننده محترم معلوم باشد که چه معنایی از آن را در ضمن کاربرد این واژه ، در رساله ، در ذهن داشته ام .

بنابراین برای دستیابی به این مهم ابتدا به تاریخچه واژه های "فرهنگ" و " کولتور" در زبان های فارسی و اروپایی اشاره می شود :

1-1-واژه فرهنگ

واژه فرهنگ در زبان های مختلف و در فرهنگ ها وا دائرة المعارف ها ، دارای معانی متعدد و گوناگونی است که در عین اینکه بیانگر دلالت ها و تحولات آن در سیر تاریخی اش هست ، پرتویی هم بر این تحولات می افکند .

صورت باستانی (فرهنگ) در متن بازمانده از اوستا و نوشته های فارسی باستان  است .(farhang)یافت نشده است . صورت پهلوی آن (فرهنگ)،

گمان می رود پیشوند (فر) به معنای پیش و ریشه باستانی ثنگ

 به معنای کشیدن باشد .(Thang)

از این ریشه ، واژه های فارسی (هنگ) به معنای قصد و آهنگ ، (هنجیدن) و (هیختن) و (انجیدن) به معنای بیرون کشیدن و برآوردن . (هنج) و (هنگ) در واژه های دودهنج و دود هنگ (به معنای دودکش) از همین ریشه است ؛ و نیز واژه (آهنگ) ، (به معنای عزم و اراده) ، (آهنجه) ، (پهناکش جولاهان) ، (آهنجیدن) ، (به معنای نوشیدن و کشیدن) ، (آهنگیدن) ، (آهخن) ، (به معنای کشیدن و برآوردن) .

از همین ریشه با افزودن (فر) ، (فرهیختن ، فرهختن ، فرهنجیدن) را داریم (به معنای تربیت کردن ، ادب آموختن) و (فرهخته) و (فرهنجیده) ، (به معنای ادب آموخته) ، و (فرهنگ) و (فرهنج) در واژه نامه ها (فراهختن) و (فراهیختن) نیز به معنای ادب کردن است .

از واژه فرهنگ در زبان پهلوی (فرهنگستان) را هم داریم به معنای (آموزشگاه) یعنی جایی که در آن فرهنگ می آموزانند و جوانان را پرورش می دهند و ایشان را فن و حرفه ای می آموزانند ، چنانکه فرهنگ سوارکاری داشته ایم ، به معنای فن سوارکاری .

در زبان فارسی واژه فرهنگ ، به ویژه در متن های نظم و نثر تا قرن هفتم هجری ، به معنای ادب ، به کار رفته و ادب نیز به معنای اصول و رسم انجام درست هر کاری بوده است . اما از چند دهه پیش ، در زمان رضا شاه ، نام وزارت معارق ، را به وزارت فرهنگ تبدیل کردند و با این کار معنای واژه

  در زبان فرانسه را به آنان بخشیدند که به معنای آموزش وEDUCATION

پرورش است .

اما با آمدن علوم انسانی مدرن به ایران ، واژه فرهنگ رفته رفته به معنای  در فرانسه و انگلیس رواج یافت و امروزه واژه فرهنگ در CULTURE زبان ما بار معنایی خود را از کولتور ، در زبان های اروپایی می گیرد که در علوم انسانی از قرن نوزدهم رواج پیدا کرده است .

2-1-فرهنگ در زبان پهلوی

به هنگام ، به فرهنگستان دادندم و به فرهنگ کردن ام سخت شتافتند .

«خسرو قبادان و ریدک» اندر دبیرستان چشم و گوش و دل و زبان ایدون به فرهنگ دارید که چونتان از دبیرستان فراز هلند اندر راهه هوشیارانه و به فرهنگ روید .

«خویشکاری ریدکان»

3-1-فرهنگ در واژه نامه ها

اصطلاح فرهنگ دارای معانی و مفاهیم متفاوت و متنوع است و در سیر تاریخی خود ، معانی مختلفی را گرفته است ، از آن جمله می توان به معانی زیر اشاره کرد :

ادب ، تربیت ، معرفت ، مجموعه آداب و رسوم و آثار علمی و ادبی یک ملت ، نیکویی و پرورش ، بزرگی ، فضیلت ، شکوهمندی ، هنر ، حکمت ، عقل و نیز تعلیم و تربیت ، آموزش و پرورش و مکتب ایدئولوژی .

وسعت قلمرو فرهنگ به وسعت حیات اجتماعی انسان است و تمامی میراث اندیشه و عمل انسان از آغاز تا امروز را شامل می شود . به همین دلیل تعاریف مختلفی از نظر سیاسی ، اجتماعی ، ادبی از آن نقل شده است (تاکنون قریب 400 تعریف برای فرهنگ وجود داشته است) .

در فرهنگ های فارسی زیر ، معانی مشروحه  برای واژه فرهنگ ذکر گردیده است :

1.فرهنگ جهانگیری :

در این فرهنگ آمده است که فرهنج و فرهنگ دارای شش معنی به شرح زیر است:

- دانش – ادب – عقل – کتابی که مشتمل باشد بر لغات پارسی – نام مادر کیکاووس – شاخه درخت.

2.فرهنگ نفیسی

نیکویی ، تربیت و پرورش - بزرگی ، عظمت ، بزرگواری و فضیلت - وقار ، شکوهمندی ، دانش ، حکمت ، هنر ، علم و معرفت.

3.فرهنگ معین

- ادب و تربیت – دانش ، علم و معرفت – مجموعه آداب و رسوم – مجموعه علوم و معارف و هنرهای یک قوم – کتاب نامه.

4. فرهنگ عمید

- دانش – ادب – علم – معرفت – تعلیم – تربیت.

و اگر به همین ها در رابطه با معانی فرهنگ در فرهنگ های فارسی اکتفا کنیم و به دائرة المعارف فارسی مراجعه کنیم ، می بینیم که ذیل واژه فرهنگ چنین آمده است:

«فرهنگ در مردم شناسی ، راه و رسم زندگی یک جامعه است. استعمال علمی کلمه انگلیسی معادل فرهنگ در اواخر قرن 19 برقرار شد و مفهوم فرهنگ چندان سودمند بوده است که آن را توسعه داده ، در سایر علوم اجتماعی ، در ادبیات و علوم زیستی نیز به کار می بردند. از آغاز پیدایش نوع بشر ، فرهنگ مایه تمایز انسان از گروه های حیوانی بوده است. آداب ، عادات ، اندیشه ها و اوضاعی که گروهی در آن شرکت دارند از نسلی به نسل دیگر انتقال پیدا می کنند و این انتقال پیش از آنکه از راه وراثت باشد از راه آموختن است. زبان و وسیله های نمادین دیگر ، عامل اصلی انتقال فرهنگ است.»

 فرهنگ ، ادب باشد. «صحاح الفراس»

فرهنج ، عقل و ادب باشد. «معیار جمالی»

فرهنگ ، ادب و دانش و بزرگی. «شرفنامه منیری»

فرهنگ ، عقل و دانش. هرکه نیک تر داند در علم و چیزها که مردم بدان فخر کنند ، گویند که وی مردمی فرهنگی است.

«عنصری» گوید:

توجاه و گنج ز فرهنگ و از قناعت جوی

چه جاه و گنج فزون از قناعت و فرهنگ !   «تحفة الاحباب»

فرهنگ...ادب و دانش و بزرگی و نیز نام کتابی در علم لغت. «کشف اللغاعب»

فرهنج و فرهنگ ، ادب و اندازه حد چیزی ،‌ و ادب کننده و امر به ادب کردن ، بر این قیاس فرهنجیدن و فرهنجیده و فرهنجد. «فرهنگ رشید»

4-1-فرهنگ در نثر و شعر کهن فارسی

و این را ، شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و فرزانگار کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان [...] این همه را بدین نام اندر یابند.«دیباچه شاهنامه ابو نثر»

ای آنکه سیاوخش را تو کشتی [...] و از مردی و قوت و فرهنگ او نترسیدی و از مهر و جوانمردی او یاد نکردی. «تاریخ بلعمی (ابوعلی بلعمی)»

                                                                                                                                              گفتم ، این جهان به چه در توان یافت ؟ گفت:به فرهنگ و سپاسداری.«ظفرنامه (منسوب به ابوعلی سینا)»

چون عدد سال او به 12 رسید ، پادشاه او را مؤدب فرستاد تا فرهنگ و آداب ملوک بیاموزد.«سندبادنامه (ظهیری سمرقندی)»

حکمای پارس گفته اند که خرد رهنمونی بزرگ و پشتی قوی ست و کلید دانش هاست ؛ و دانش و فرهنگ انبازان خرداند. «تحفة الملوک»

جهان پر بود از سباع ، وحوش و شیاطین آدمی – صورت بی دین و ادب و فرهنگ و عقل و شرم. «تاریخ طبرستان (بهاء الدین محمد کاتب)»

سامان و تدبیر کار هر قوتی که به خرد یافته شود ادب و فرهنگ خوانند.

«ساز و پیرایه شاهان (افضل الدین کاشانی)»

شناختن راه اکتساب خصال و پرهیز از خصلت های بد [...] را علم و فرهنگ خوانند.«جاودان نامه (افضل الدین کاشانی)»

واجب است بر عاقل که اخلاق خویشتن فرهنگ کند و از شهوت و غضب بپرهیزد. «رسائل اخوانالصف»

ز فرزانگان چون سخن بشنویم

به رای و به فرمانش بگرویم

کزیشان همی دانش آموختیم

به فرهنگ دل ها برافروختیم

ز دانا بپرسید پس دادگر

که فرهنگ بهتر بود یا گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون

که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان بود

ز گوهر سخن گفتن آسان بود

گوهر بی هنر زار و خوار است و سست

به فرهنگ باشد روان تن درست   «فردوسی»

هیچ کس را به بخت فخری نیست

زان که او جفت نیست با فرهنگ

به یک اندازه اند بر درخت بخت

مرد فرهنگ با مقامر شنگ         «ناصر خسرو»

من از خجالت و حیرت نشسته در کنجی

که کس نشان ندهد نام دانش و فرهنگ «ظهیر الدین فارابی»

خداوند تدبیر فرهنگ هجش

نگوید سخن تا نبیند خموش        «سعدی»

هر چه خواهی کن ، که ما را با تو روی جنگ نیست

پنجه با زورآوران انداختن فرهنگ نیست        «سعدی»

دشمن عقل که دیده است کز آمیزش او

همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم        «مولوی»

5-1-تعریف فرهنگ نزد ایرانیان:

در رویکرد اندیشمندان و صاحب نظران ایرانی به فرهنگ ، هم فهم و نگاهی که فرهنگ را در بعد معنوی به تنهایی می بیند به چشم می خورد و هم فهم و نگاهی که فرهنگ را دارای دو بعد مادی و معنوی می داند . در زیر به تعریف برخی از اندیشمندان ایرانی از فرهنگ اشاره می کنیم:

1.دکتر علی شریعتی

آن زنده یاد ضمن اشاره به اینگه تمدن بشری دارای وجه مادی و معنوی است و وجه معنوی آن را فرهنگ می گویند ، این گونه تعریفی را بیان می کند: «فرهنگ عبارت است از مجموعه ساخته ها و اندوخته های مادی و معنوی یک قوم یا یک نژاد یا ملت خاص در طول تاریخ»

2. دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

ایشان در تعریف خود از فرهنگ به دو مفهوم عام و خاص آن بدین شرح اشاره می کند:«فرهنگ به مفهوم عام خود ، روش زندگی کردن و اندیشیدن است و حاصل می شود از دانسته ها و تجربه ها و اعتقادهای یک قوم و فرهنگ به معنای خاص ، به سرمایه معنوی یک قوم گفته می شود و این همه آثار ادبی و هنری و فکری را دربر می گیرد.»

3.دکتر عبدالکریم سروش

او فرهنگ را چنین تعریف می کند:«مجموعه آداب ، اندیشه ها ، دیدگاه ها ، اعتقادات و ارزشهای یک قوم را که اولاً برخوردار از وحدت تألیفی باشند ، ثانیاً‌اقیانوس وار آن قوم را فراگرفته باشد و ثالثاً آدمیان ، غافل و غیر مختارانه در آن غوطه ور باشند را فرهنگ می نامند.»

4.استاد محمد تقی جعفری

به اعتقاد او،جامع ترین تعریفی که از فرهنگ می توان ارائه داد این است:«فرهنگ عبارت است از کیفیت یا شیوه بایسته وشایسته برای آن دست از فعالیت های حیات مادی و معنوی انسان ها که مستند به طرز تعقل سلیم و احساسات تصعید شده آنان در حیات معقول تکاملی باشد.»

5.دکتر بهاءالدین خرمشاهی

وی تعریف کوتاه ومختصری از فرهنگ ارائه میدهد:«فرهنگ مجموعه علم،هنر و معنویان یک جامعه است.»

6-1-واژه کولتور در زبان اروپایی

، چنانکه امروزه در علم به کار می رود ، داستان پدید آمدن یک مفهوم تازه است ازCultureتاریخ مفهوم

میان معنا های نهفته گوناگون یک واژه موجود که اندک اندک از آن بیرون تراویده است .

 از زبان کلاسیک وشاید زبان پیش کلاسیک(لاتین) ریشه می گیرد و در اصل به معنایCultureواژه

  (کشاورزی)Agricultureهای   کشت وکار و یا پرورش بوده است این معنا هنوز در واژه   

 (آیین) برجاست و صورت های تازه مانند Cultus‚ Cult(باغداری) ،  Horticultur،

(کشت مروارید)، Pearl culture(کشت صدف) ، culture Oyster(پرورش زنبور) ،  Culture ee

 (کشت باسیل) ، به همین معنا به کار می رود. واژه کولتور در مورد جامعه های Culture acillus

بشری از حدود سال 1750 نخستین بار در زبان آلمانی به این معنا به کار رفته است.

زبان های رومیک و زبان انگلیسی در آغاز جنب و جوش خود تا دیر زمانی واژه

 به کار می برند و مرادشان از آن پرورش ، Culture(شهر آیینی یا تمدن) را به جای  vilization

به ساز ، بهبود بخشی یا پیشرفت اجتماعی بود.

Civilization   به واژه های لاتینی ،                                                                             

 باز می گردد ، به معنای سیاسی و شهری که یک دولت سازمان یافته را در مقابل Civilis vis civctas

جامعه قبیله ای قرار می دهد.

در لاتین کلاسیک وجود ندارد و به نظر می رسد که ساخت دوران نوزایش رنسانس   Civilizationواژه

باشد و چه بسا فرانسوی است و بر گرفته از فعل

به معنای آراسته شدن به آداب و ادب مردم شهرنشین است. civilizer

بدین سان ، دو مفهوم (کولتور) و(سیویلیزاسیون ) از آغاز ، معنای به کشت و پیشرفت به سوی کمال را در بر داشته اند و هنوز نیز این معنا را چه در کاربرد عامیانه، چه دانشورانه نگاه داشته اند . اما از نیمه قرن نوزدهم واژه فرهنگ ، گاه همراه با واژه تمدن ، معنای علمی تازه وخاصی به خود گرفته است . این معنا به دسته ای از ویژگی ها و دستاورد های جامعه انسانی ودر نتیجه تمامی بشریت اشاره دارد که با ساز و کارهایی(مکانیسم هایی) جزو ساز و کارهای وراثت زیستی انتقاد پذیرند . ویژگی نوع بشر همانا انباشتگی اجتماعی این ویژگی هاست،هم چنان که در موجودات فرو بشری کمتر نشانی از چنین ویژگی هایی  می توان یافت.

واژه کولتور به این معنا نخست در آلمان به کار برده شده، اما نه با روشی کامل بلکه با نوسان هایی میان این معنای نو پدید و معنای دیرینه ، یعنی کشت و کار و بهسازی ، تا این که تایلور در 1871 نخستین تعریف روشن علمی این واژه را به دست داد.

یکی از عامل های اساسی پیدایش مفهوم تازه ، فرهنگ پدید آمدن مفهوم پیشرفت در تاریخ بود. در دوره نوزایش ( رنسانس) بر خلاف دیدگاه بدبینانه سده های میانه نسبت به حرکت تاریخ ، این احساس پدید آمد که انسان به چیزهای بزرگ تازه ای دست یافته است بی آنکه بتواند معنای این پیشرفت ها را با دید تاریخی بیان کند. درابتدای سده ی هجدهم بود که این اندیشه در اروپای غربی پدیدار گشت که دستاوردهای روزگار نو با دستاورد های روزگار باستان وسده های میانه ، پهلو توانند زد چه بسا از آنان برتر است آنچه این اندیشه جسورانه را پر و بال داد دستاورد های مثبت علوم به همت پیشتازانی چون کوپر ، نیکوس ، گالیله و نیوتون و پیش تاختن فلسفه ای که حرفهای تازه ای است و نیز انباشت ثروت. در نیمه سده هجدهم همگان نه تنها اصل پیشرفت را پذیرفته بودند ، بلکه علت آن را نیز می دانستند ، یعنی رهایی عقل از قید ایمان و همه گیر شدن ، روشن اندیشی و خردورزی .

در سال 1765 والتر اصطلاح فلسفه تاریخ را نهاد و پیش از آن ، کتابی منتشر کرده بود با نام رساله درباره آداب و رسوم و روحیات ملت ها.

نام این رساله به روشنی نشانه گرایش به مطالعات علمی جامعه بشری است که با والتر آغاز می شود.

کتب سوئیس ایزلن به نام تاریخ بشر، که در سال 1768 منتشر شد در همین مایه بود.ازجمله کتابهای دیگر از این دست کوندروسه بود به نام «طرح یک بررسی تاریخی از پیشرفت روح بشر» که پس از مرگ وی در سال 1801 منتشر شد و دیگر کتاب «فلسفه تاریخ» از هگل ، که این نیز پس از مرگ او در سال 1837 منتشر شد و اوج این جنبش فکری به شمار می رود. کوشش همه این آثار یافتن گوهر تاریخ پیشروند انسان بود.یعنی تاریخ جهان روا که برای شناخت آن می باید بیشتر فرهنگها و تمدنها را با یکدیگر سنجید تا فرمولهای کلی پیشرفت را بدست آورد.

گرایش دیگر برای مطالعه جامعه بشری ، که از والتر سرچشمه می گرفت ، بر آداب و رسوم تکیه می کرد. آداب و رسوم ، آن مفهوم عامی است که از بطن آن مفهوم علمی فرهنگ پدیدار گشته است .

آدلونگ و هردر در آلمان پیشروان کاربرد مفهوم فرهنگ کولتور به جای آداب و رسوم بودند.

هردر فرهنگ را پرورش و هر چه بیشتر توانمندیهای انسانی تعریف می کند و آدلونگ ادب آموزی پیرایش، با این همه هنگامی که این دو تن کلمه فرهنگ را به کار می بردند ، کلمه ای در بسیاری جملات طنین معنایی تازه ای دارد و این دو به مفهوم کلی علمی و تازه فرهنگ نزدیک شده اند. اصطلاح تاریخ فرهنگ را نخستین بار آدلونگ به کار برد.

جنبشی که با آدلونگ و هردر به وجود آمد نیم قرن بعد با کلم ادامه یافت . کلم در سال 1843 به انتشار کتاب چندین جلدی تاریخ کلی فرهنگ بشریت دست زد و در سال 1854 علم کلی  فرهنگ را منتشر کرد.

در مفهوم کولتور چنانچه کلم به کار می برد ، معنای پرورش و کشت و کار ، تازه و به روشنی پدیدار شده بود. در آثار او از مرحله های تکامل فرهنگ وحشی ، آموختگی آزادی سخن بسیار رفته و واژه فرهنگ گهگاه به معنای علمی جدید آن به کار رفته است وی بدون شک به آستانه دریافت مفهوم علمی فرهنگ رسیده بود پس از او به سلسله ای از تاریخدانان ، فیلسوفان ، انسان شناسان و دیگر اهل علم در آلمان برمی خوردیم که فرهنگ را به معنای علمی جدید به کار می برند و سپس این مفهوم از واژه کولتور از آنجا به کشورهای دیگر راه می یابد. مراد از اصطلاح گونه های تاریخی ، فرهنگی ، که دانیلفسکی در سال 1869 به کار برد ، فرهنگها و تمدنهای بزرگ به همان معنایی که سپس اشپینگلز و تاینبی به کار برد. دانیلفسکی دینی را که به کل در مورد کاربرد مفهوم فرهنگ دارد یارآور می شود.

و اما کاربرد دقیق مفهوم فرهنگ همراه با تعریف آن چنان که اشاره کردیم ، با تایلور آغاز می شود وی در کتاب پژوهشهایی درباره تاریخ آغازین بشر و توسعه تمدن که در سال 1865 منتشر کرد گهگاه به اصطلاح فرهنگ روی می کنند ، ولی بیشتر اصطلاح تمدن را به کار می رود اما در سال 1871 بود که نام فرهنگ ابتدایی را به کتاب اصلی خود گذاشت و در نخستین جمله آن ، نخستین تعریف رسمی و آشکارای فرهنگ را داد . این تاریخ را می توان زادسال این مفهوم علمی دانست ، اگر چه زمینه آن در زبان آلمانی پیش از آن فراهم شده بود.

امی مفهوم تایلوری فرهنگ بسیار کند رواج یافت و آمریکایی ها زودتر از انگلیسی ها آن را پذیرفتند. این مفهوم از واژه کولتور نخستین بار در سال 1929 به واژه نامه وبستر راه یافت ،‌حال آنکه در واژه نامه های عمومی انگلیسی در سال 1947 دیده می شود . دانشوران بریتانیایی تا جایی که می توانستند با مفهوم های جامعه یا تمدن مقصود خود را بیان کنند ، پیش از آمریکاییان در برابر کاربرد

   ایستادگی می کردند . بدین سان ، در بریتانیا اصطلاح انسان شناسی اجتماعی نهاده شد ، Culture

که هنوز هم به کار می رود ، در حالیکه آمریکاییان به جای آن انسان شناسی فرهنگی را به کار می برند.

در مورد پذیرفتن واژه کولتور در معنای تازه ، فرانسه از انگلستان نیز بیشتر ایستادگی کرده است ، در

 را به مایه معنایی که از پیشرفت و شهری شدن در خود دارد ازCivilizationزبان فرانسه هنوز هم  

 کولتور رساتر می داند و در بسیاری موارد واژه مبهم اجتماعی در فرانسه امروزه ، به همان اندازه روزگار دور کم به جای هر دو مفهوم اجتماعی و فرهنگی به کار می رود .    

بیرون از این دو کشور اصطلاح فرهنگ کولتور جهانگیر شده ومعنای آن همه فهم . این اصطلاح در روسیه و در دیگر سر زمین های اسلاوی در اسکاندیناوی ، هلند وآمریکای لاتین همان قدر رواج یافته است که در آلمان وایالات متحده.

7-1فرهنگ وتمدن

 

تا زمانی که تایلور میان دو مفهوم نوسان می کرد وشاید تا زمانی که او سرانجام فرهنگ را همچون مفهومی برگزید که معنای درجه عالی پیشرفت را کمتر در بردارد این دو اصطلاح برای بسیاری از دانش پژوهان انگلیسی زبان کمابیش هم معنا بوده ومعنای آن چنان به یکدیگر نزدیک بود که گزیدن یکی بر دیگری تا حدود زیادی بستگی به پسند شخص داشت . اما در آلمان بر جدا کردن این دو مفهوم از یکدیگر کوششهای گوناگونی شد . نخستین این کوششها که ویلهلم هومولت را سر آغاز آن دانسته اند ویلهرت وبارت را دنبال کنندگانش، فرهنگ را به کردوکارهای فنی، اقتصادی یا قلمرو مادی مربوط می داند ودر مقابل،تمدن را جنبه های برین وتوانگری های معنوی انسان می شناسد.

اشپینگر سپس تمدن را مرحله واپسین ،سنگواره ای و بی آفرینش یا روزگار پیری وافسرده ی فرهنگ های یکتا و آبستن سرنوشت شمرد. این کاربرد از مفهوم تمدن بازتابی گسترده گذرا در آلمان داشت ولی در بیرون از آن پژواکی نداشت .

سرانجام در1920به واکنش آلفردو ووبر در برابر اشپینگر بر می خوریم . وبر تمدن را با کارکردهای عینی، فنی واطلاعاتی جامعه یکی دانست و فرهنگ را با امور ذهنی مانند دین،فلسفه ی هنر. به نظر او تمدن انباشت پذیر است و بازگشت ناپذیر،حال آنکه اجزای فرهنگ بسیار دگرگونی پذیراندویگانگی و فزونی ناپذیر.

8-1  چیستی فرهنگ

در قسمت ،ابتدا تعریف هایی از فرهنگ که توسط اندیشمندان مختلف با آرای متفاوت صورت گرفته است از نظر می گذرد و پس از آن به ارائه توضیحی جامع تروکامل تر در مورد فرهنگ پرداخته می شود .

9-1تعاریف فرهنگ

این تعریف گسترده است ودر آنها بر عناصر سازه این فرهنگ تأکید می شود.

تایلور: فرهنگ یا تمدن ،کلیت به هم تافته ایست شامل دانش ،دین ، هنر ،قانون ،اخلاقیات ،آداب ورسومو هرگونه توانایی وعادتی آدمی همچون هموندی از جامعه بدست می آورد.

مالینوفسکی: فرهنگ به سادگی عبارت است از : کلیت یکپارچه ای شامل وسایل و کالاهایی مصرفی ،ویژگی اساسی گروه های اجتماعی گوناگون ،پیشه ها ،باورها ورسم های بشری.

در این تعریف ها تکیه بر میراث اجتماعی یا قرارداد است .

ساپیر:فرهنگ یعنی ....... مجموعه همبسته ای از کردارها وباورهاکه از راه جامعه به ارث رسیده است بافت زندگی مارا می سازد.

مایرس : فرهنگ چیزی است که از گذشته آدمیان باز مانده ،در اکنون ایشان عمل می کند و آینده اشان را شکل می دهد .

در این تعریف ها تکیه بر قائده یا روش است .

ویلسر: شیوه زندگانی که یک جامعه یا قبیله از آن پیروی می کنند ،فرهنگ نامیده می شود که شامل همه رویه های اجتماعی یکسان است . فرهنگ قبیله ای عبارتست از : مجموعه باورهای یک دست رویه هایی که قبیله در عمل در پیش می گیرد.

کلاکن : یک فرهنگ اشارتیست به راه و روش مشخص یک گروه از آدمیان ،یا طرح کامل زندگی آنان .

                                                                                                            

گروه ت: تعریف های روانشناسانه        

ت-1 تأکید بر فرهنگ همچون وسیله سازواری وحل مسائل.

داوسن: فرهنگ ،راه وروش مشترک زندگیست ،یعنی عامل سازواری ویژه انسانبا محیط طبیعی ونیازهای اقتصادی خود.

 

ت-2 تأکید بر آموختگی.

ویلسر: پدیده فرهنگ شامل همه کردوکارهای بشری است که از راه آموزش بدست آمده است. بدین ترتیب پدیده فرهنگی را می توان مجموعه ی در هم تافته ای از آموخته گروه های بشری تعریف کرد.

ت- 3 تکیه بر عادت

یانگ: فرهنگ، صورت های رفتارهای عادتی مشترک در یک گروه ،باهمستان ،یا جامعه است و از عوامل مادی وغیر مادی ساخته شده است.

 

گروه ث:تعریف های ساختاری

در این تعریف ها تکیه بر الگو سازی یا سازمان فرهنگ است

ویلی: فرهنگ سیستمی است از الگویی عادتی پاسخ گویی که با یکدیگر همبسته و هم پشته اند.

لینتن الف) فرهنگ ها درواپسین تحلیل ،چیزی بیش از پاسخ های تکرارشوند هموندان  یک جامعه نیستند.

ب) فرهنگ پیکره ای است از رفتارهای آموخته ونتیجه های رفتار، که عناصر سازه ای آن میان

هموندان جامعه ای خاص مشترک است و از راه آنان فرا داده می شود.

گروه ج: تعریف های تکوینی

ج-1 : فرهنگ هم چون یک فرآورده یا ساخته

گروه فرآورده های همبود بشری

هانتینگتن :مراد ما از فرهنگ ،هر شیء،عادت اندیشه ،نهاد و شیوه فکری یا عملی است که انسان

فرا می آورد یا می آفریند و سپس به دیگران به ویژه به نسل پسین، می سپارد.

ج-2 : تأکید بر ایده ها

اسگود فرهنگ عبارت است از همه ایده های آفریده ما آدمیان که از راه جمع به ذهن یک کس رسانده

می شود و آن کس از آن آگاه است.

ج-3 : تأکید بر نمادها

وایت فرهنگ سازمانی از پدیده هاست ، شامل اشیاء مادی ، کرد و کارهای بدنی،ایده ها و عاطفه ها که

 کاربرد نمادها تکیه دارد .

10-1-نتیجه ای از مفهوم فرهنگ

از قدیم الایام در باب این که انسان دارای چند ساحت وجودی است اختلاف فراوانی در کار بوده است.

کسانی از قدیم بوده اند که انسان را تنها دارای ساحت وجودی بدن می دانسته اند ،دمو کریتوس و

لوکیپوس در یونان باستان و برترند راسل در روزگار ما از جمله کسانی هستند که معتقد به ساحتی

غیری از ساحت بدن نیستند . اما از آن سو فراوانند کسانی که انسان را دارای بیش از یک ساحت

می دانسته اند؛

کسانی که معتقد بودند انسان علاوه بر بدن از ساحتی به نام ذهن برخوردار است وبرخی دیگر که قائل

بوده اند غیر از بدن و ذهن ، چیز دیگری به نام نفس هم وجود دارد . دیگرانی بوده اند و هستند که بر

این باور بوده اند که علاوه بر بدن ،ذهن و نفس چیز دیگری به نام روح وجود دارد ؛کسانی هم بین

نفس و روح واسطه هایی مثل قلب قائل بوده اند و برخی که حتی به بیش از چهار ساحت معتقد بوده اند

ولی به نظر می رسد که قابل قبول ترین و قابل دفاع ترین تقسیم بندی ،‌تقسیم بندی چهارگانه است ، یعنی

بدن ، ذهن ، نفس و روح که لازم است هر کدام به اختصار توضیح داده شوند:

-بدن: ساخت مادی و قابل مشاهده انسان است .

-ذهن: ساحت خودآگاهی انسان است .

-نفس: فاعل آگاهی و فاعل خواهش است و نیز ساحت تفرد انسانهاست .

-روح: ساحت عدم تفرد انسانهاست.

حال برای رسیدن به تعریف فرهنگ و اینکه در چه ساحتی از ساحتهای چهارگانه فوق جای می گیرد،

به یک توضیح می پردازیم : ما آدمیان چه در ظرف جامعه و چه در حالت خلوت تنهایی با دو دسته امور

سر و  کار داریم ؛ او ل : امور درونی ، باطنی ،‌ سابجکتیو ، نفسی و یا به طور کلی آنچه در قلمرو

روان ما می گذرد . دوم : امور بیرونی ، ظاهری ، آبجکتیو ،‌آفاقی و به طور کلی آنچه در بیرون ما

می گذرد ، یعنی توسط دیگران قابل مشاهده و مطالعه است . حال با توجه به توضیح موجز می گوییم

، مجموعه امور درونی یک فرد ، فرهنگ آن فرد و مجموعه امور بیرونی او تمدن او را می سازند .

با ملاحظه این تعریف و تعریف ساحات چهارگانه انسان معلوم می شود که ،‌جایگاه فرهنگ در ساحت

نفس انسان است که خود نیز دارای مؤلفه هایی است ،‌یعنی خود فرهنگ نیز که مجموعه احوال درونی

ماست به سه ساحت قابل تقسیم است :

-ساحت باورهای ما – ساحت عواطف ما – ساحت اراده های ما

پس به طور خیلی موجز فرهنگ را به این ترتیب تعریف می کنیم : مجموعه حالات درونی ما آدمیان

که در ساحت نفس ما قرار می گیرد و خود از سه ساحت باورها ،‌ عواطف و اراده ها ، ساخته شده است

11-1-مفهوم اصالت فرهنگ

اکنون با تعریفی که از فرهنگ ارائه داده شد به سراغ مفهومی به نام اصالت فرهنگ می رویم که اتفاقاً

یکی از آموزه های مشترک همه ادیان و مذاهب است و از آن می خواهیم اهمیت فراوان فرهنگ را نتیجه

بگیریم . اصالت فرهنگ به این معناست که میان فرهنگ و تمدن آنچه در ابتدا تعیین کننده است فرهنگ

است . فرهنگ ،‌تمدن را تعیین می کند . امور درونی و باطنی ، تعیین کننده امور بیرونی وظاهری

هستند وامور انفسی سابجکتیو تعیین کننده امور آفاقی و سابجکتیو است .

 

این تعیین کننده به دو معناست:

 1- معنای اول این است که در عالم بیرون هیچ چیزی رخ نخواهد داد مگر اینکه قبلا در عالم درون

چیزی رخ داده باشد که متناظر با آن تحول درونی ، تحول را هم در بیرون شاهدیم . نمی توانیم در

بیرون ودر ارتباطات خود انسان های دیگر ویادرارتباطات خود با طبیعت شاهد تحول ، تغییرو دگرگونی

باشیم مگر اینکه قبلا در درون ودر ارتباطات خود تحول ،تغییر و دگرگونی داشته باشیم هر امری ابتدا

در درون رخ می دهد وبعد به بیرون سرایت می کند واگر در درون چیزی رخ ندهد در بیرون هم چیزی

 رخ نخواهد داد . این معنای اول اصالت فرهنگ است . 2-معنای دوم اصالت فرهنگ این است که آنچه

در بیرون رخ دهد به اندازه تلقین از آن چه در بیرون رخ داده  در سرنوشت ما تأثیر ندارد .

آن چه تعیین کننده سرنوشت ماست تلقی ما از امور بیرونی است نه خود امور بیرونی  . مثلاً

بیماری برای همه وجود دارد. اما تلقی های گوناگون آدمیان از آن زندگی ،آنهارا در ارتباط با

بیماری متفاوت می کند . این تلقی است که زندگی مارا تعیین می کند ،مه آن امر حادث بیرونی .

 به این معنا ،اصالت فرهنگ ،کاملاً به لحاظ منطقی قابل دفاع است و به این معنا م توان پذیرفت

 که حوادث بیرونی اینقدر اهمیت ندارد که تلقی ما از حوادث بیرونی اهمیت دارد . با توجه به این

توضیححات اگر کس بخواهد در باب آینده بشر سخن گوید ، باید در باب آینده  احوال درونی انسان ها

سخن بگوید .اگر بناست آینده بشر بهتر از اکنونش باشد باید احوالدرونیش در آینده بهتر از احوال

درونیش در حال باشد .  این معنا ،صورت دیگر تقدم فرد انسان و نهادهای اجتماعی مانند نهاد اقتصاد،

نهاد سیاست ، خانواده و حتی نهاد دین ومذهب است . همه چیز باید در درون دگرگون شود ، نباید چشم

/ 2 نظر / 21 بازدید
پریسا سالمی

عالی و کامل بود خسته نباشید ممنون

کوثر

خیییییییییییییییییلی ممنون واقعا خسته نباشید از بزرگواریتون در درج این مطالب بدون دریافت هزینه ممنونم دیگه از این مردونگیا خبری نیست بازم متشکر[لبخند]